روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )
135
سفرنامه كلاويخو ( فارسى )
در آن پنهان شوند . اين نام جغتاى به كليهء قبايل و خاندانهايى اطلاق مىشود كه با تيمور بستگى دارند يعنى از خانوادهء سلطنت هستند . براى ادامهء سفر همانروز از دهكدهاى كه اينك به آن اشاره كردم به پيش رانديم و مشاهده كرديم كه در بسيارى از درههايى كه بر سر راه ما بود ارمنيان كه مسيحى هستند اقامت دارند . فرداى آن روز يعنى يكشنبهء چهارم مه مقارن غروب به شهر ارزنجان رسيديم . راهى كه پيموده بوديم بسيار نامطلوب بود و از سراشيبىهاى تند و جنگلها گذشتيم . در نزديكى شهر برف سنگينى باريده بود . گروهى از شهر به پيشباز ما آمده بودند تا بما خوش آمد گويند ، يكسر بسوى خانهاى كه براى ما آماده شده بود رانديم و آنشب حاكم شهر ظروف بسيارى انباشته از خوراكهاى پخته و ميوهء فراوان فرستاد . دوشنبه بامداد بدستور حاكم براى ما پول نقد آوردند . گفته شد كه هر روز تا زمانى كه درين شهر توقف كنيم برابر همان مبلغ براى ما ميآورند تا به مصرف ضروريات و نيازمنديهاى خود برسانيم . بهنگام نيمروز حاكم كس فرستاد تا راهنماى ما براى رفتن بحضور وى باشد و اسب براى ما فرستاده بود و نيز گروهى هم نگهبان گسيل داشته بود . پس ما به چمنزارى كه در بيرون شهر بود رفتيم و در آنجا حاكم را ديديم كه بر مسندى كوتاه نشسته و بر بالاى سر وى سايبانى از پرند بر دو تير استوار بود . تيرها از هر جانب با طناب بسته شده و محكم بود . گروه بسيارى ملازم وى بودند و به مجرد آنكه از دور پديدار شديم عدهاى از نجبا پيش آمدند تا از ما استقبال كنند . و چون ما را نزد حاكم بردند وى از جاى برخاست و با ما دست داد . سپس دستور داد كه در كنار او بنشينيم و با نهايت لطف بما خوشآمد گفت . حاكم ردايى از پارچهء آبى * زيتونى بر تن داشت كه زردوزى شده بود و بر سر كلاهى بلند داشت كه مكلل به جواهر و تزيينات ديگر بود . بر بالاى اين كلاه جقهاى زرين بود كه در غلافى قرار داشت و ازين جقه دو طرهء موى سرخ اسب كه هر يك بهم بافته شده بود آويزان بود و اين طرهها پايين ميآمد تا به گردن و بر بالاى شانههاى